تبليغاتX
غم سرا
خدایا آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت...در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار

جوونيمو آسون گرفتي زندگي زندگي

تو با قيمت جون گرفتي زندگي زندگي

 

شدم چون غباري به راهي نشسته

آه تويي خوب و محکم منم اسير و خسته

 

به جاي هر خنده سيل اشکم روونه کردي

منو کشتي و استقامتم رو بهونه کردي

 

اي کاش از اول جدا از تو بودم

آه هنگام زادن سوا از تو بودم

 

ناخونده دنيا چرا نصيب من شد

هم مونس روز بي شکيب من شد

 

کسي که نياسوده منم ، به شادي نيالوده منم

همه(غم) بود و نابوده منم ، کمي ذات بيهوده منم

 

اي کاش از اول جدا از تو بددم

آه هنگام زادن سوا از تو بودم

+ نوشته شده در  86/12/17ساعت 6:45 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 

1.خون قرمزه رنگه عشقه ، اشك بيرنگه درد عشقه!

 

2.خون اول مياد بيرون بعد می سوزه! اما اشك اول می سوزه بعد بيرون مياد!

 

3.خون مال زخم جسمه ولی اشك مال زخم روحه!

 

4.جای زخم خون خوب ميشه ولی جای زخم اشك خوب نميشه!

 

5.خون هميشه مال درد و غمه ولی اشك بعضی وقتا مال شادیه!

 

6.جلوی خون رو ميشه گرفت ولی اشك رو نه!

 

7.از جاری شدن خون، كسی خجالت نميكشه اما برخی ها از اينكه اشك بريزند خجالت می کشند

 

غروب عاشقان رنگش طلايی است اول محبت و آخر جدايی اســت

 

اگر می دانستی انتظار ديدنت چه مجازاتی است ... شايد ديگر چشم براهم نمی گذاشتی

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 2:32 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 

از غم خبری نبود اکر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود

بی رنگ تر از نقطه موهومی بود

این دایره کبود  اگر عشق نبود

از ایینه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود

دار سیینه هر سنگ دلی در طپش است

از اینهمه دل چه سود  اگر عشق نبود

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود

دل چشم نمیگشود اگر  عشق نبود

از دست تو د راین همه سرگرد انی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود.
+ نوشته شده در  86/12/08ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 
پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه‌ی تست
همه آفاق پر از نعره‌ی مستانه‌ی تست
در دکان همه باده فروشان تخته است
آن که باز است همیشه در میخانه‌ی تست
دست مشاطه‌ی طبع تو بنازم که هنوز
زیور زلف عروسان سخن شانه‌ی تست
ای زیارتگه رندان قلندر برخیز
توشه‌ی من همه در گوشه‌ی انبانه‌ی تست
همت ای پیر که کشکول گدائی در کف
رندم و حاجتم آن همت رندانه‌ی تست
ای کلید در گنجینه‌ی اسرار ازل
عقل دیوانه‌ی گنجی که به ویرانه‌ی تست
شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل
هر که توفیق پری یافته پروانه‌ی تست
همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست
همه بازش دهن از حیرت دردانه‌ی تست
زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد
چشمک نرگس مخمور به افسانه‌ی تست
ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان
شهریار آمده دربان در خانه‌ی تست
+ نوشته شده در  86/12/04ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 
+ نوشته شده در  86/12/02ساعت 5:12 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 


به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد ...

 

به دستانت بیاموز که هر گل ارزش چیدن ندارد ...

 

 به قلبت بیاموز که هر کس کنج آن جائی ندارد ...

 

+ نوشته شده در  86/11/30ساعت 4:4 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 

سكوتم از رضايت نيست دلم اهل شكايت نيست

هزار شاكي خودش داره خودش گيره ، گرفتاره

همون بهتر كه ساكت باشه اين دل جدا از اين ضوابط باشه اين دل

از اين بدتر نشه رسوايي ما كه تنها تر نشه تنهايي ما

كه كار ما گذشته از شكايت هنوزم پايبنديم در رفاقت

ميريزه تو خودش دلغصه هاشو آخه هيچكس نمي خواد قصه هاشو

كسي جرمي نكرده گر به ما اين روزها عشقي نمي ورزه

بهايي داشت اين دل پيشترها كه در اين روزها نمي ارزه

+ نوشته شده در  86/11/28ساعت 4:34 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 
ماروباش از كي گدايي مي كنيم
+ نوشته شده در  85/09/26ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 

عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ماتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن

نگاه مرا باور كن
دستان مرا باور كن
احساس مرا باور كن
قلب مرا باور كن
حرف مرا باور كن

آري .....

اظطراب در نگاه من از شور عشق توست
لرزش دستانم از انتظار ديدار توست
احساس گرمم از حرارت نگاه توست
تپش قلبم از به ياد آوردن خاطرات توست....

و حرف من اين است :

"
آري....هنوز هم دوستت دارم...."

کاش میتوانستیم فاصله های میان وجودمان را کم کنیم و با هم یکرنگ شویم....کاش میتوانستیم این یکرنگی را حفظ کنیم و با هم یکی شویم.. وکاش میتوانستیم این یکی بودن را حفظ کنیم و

هرگز جدا نشویم

+ نوشته شده در  85/09/17ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 

از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت:خشكيدن........

از گل پرسيدن عشق چيست، گفت:پرپر شدن........

از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن.............

از آسمون پرسدين عشق چيست، گفت: باريدن..........

از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايي از درونش گفت:جدايي
اگر آدمي زندگي را دوست داشت در اغاز تولد نمي گريست
لحظات را طي كرديم تا به خوشبختي رسيديم،اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي همان لحظات بود
هر چيز دنيا شنيدنش بزرگتر از رسيدن به آن است و هر چيز از آخرت ديدن و رسيدن به آن بزرگتر از شنديدن آن است
جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل،و عشق محكوم بود به تبعيد به دورتريندنقطه مغز يعني فراموشي،قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق ،آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي شنيدن صدايش را داشتي،اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند،تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:ديدي قلب همه از عشق بي زارند،ولي متحيرم با وجودي كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني!؟قلب ناليد و گفت:من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم ..

+ نوشته شده در  85/09/04ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 
کلاغه دلش گرفته بود، کلاغ سياه پاپتی پريد روی شاخه درخت گفت : غار و غار از يه جايی صدا اومد که : زهر مار.
بغض کلاغه ترکيد يه قطره اشک از روی گونه هاش چکيد قطره اشک لابه لای پرای سياه گم شد و رفت يه تيکه سنگ از تو حياط يه خونه اومد و اومد نشست رو سينه کلاغ قلب کلاغ ترکيد کلاغ افتاد رو زمين
يه صدا اومد: اون کلاغ زشتو ببين ..
کلاغه چشاش تار شده بود همه جا ها رو سياه ميديد عين خودش زشت و سياه و خط خطی کلاغ مُرد...
کسی نفهميد که کلاغ دلش خيلی گرفته بود آخه شب قبل يه گربه ناز و ملوس بچه هاشو گرفته بود کلاغ هم دلی داشت همدم و همدلی داشت کلاغ هم عاشق بود کلاغ سياه پاپتی زشت و سياه و خط خطی واسه خودش کسی
بود کی از دل کلاغ با خبر بود ؟ کی حالشو می فهميد حيف کلاغ پاپتی با رنگ زشت و خط خطی...
راستی مگه ما آدما از دل هم خبر داريم ؟ما آدمای رنگارنگ زشت و قشنگ رد ميشيم از کنار هم سلام و عليک حالت چطوره اصغری ؟ حرفای بيخود ميزنيم خنده هامون شيشه ايه درد دلامون الکی، عاشقيمون  دروغکی، ما لای دودا گم شديم تصويرامون خياليه، هرچی که داره مغزمون، شکلکای سئواليه دل چيه ؟ يک تيکه خون پر از : نرو , پيشم بمون ...
 دلم ميخواست کلاغ بودم همون کلاغ پاپتی زشت و سياه و خط خطی پر ميزدم تو آسمون کسی نمی گفت که : بمون می پريدم رو يه درخت گريه می کردم : غار و غار پشت سرش يه زهر مار حداقل اين فحشه که راستکی بود
اينجوری هيچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت کسی برام لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت نه عاشق کسی بودم ، نه کسی عاشقم بود کلاغ تنهايی بودم، گمشده تو شهر دود اشک کلاغ و هيچکسی نمی تونه ببينه حال دلش ؟! عجب ..مگه حالی واسش ميمونه؟ دلم ميخواست کلاغ بودم تا که يه روز،
 زخم يه سنگ راستکی، که درد اون بهتره از زخم زبون آدما دلم رو با تموم اين نگفته هاش بترکونه
کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه کسی دلش واسه کلاغ مرده هم ,نمی سوزه...
صبح سحر يه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا کلاغ با دلش پريد تو قصه ها   
دلش نگو , يه تيکه خون پر از : برو پيشم
 نمون

+ نوشته شده در  85/08/27ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 

+ نوشته شده در  85/08/10ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 

آنگاه كه گريه كردم گفتند بچه است !

آنگاه كه خنديدم گفتند ديوانه است !

آنگاه كه جدی بودم گفتند خودش رو می گیره !

آنگاه كه شوخی كردم گفتند جلف است !

آنگاه كه سخن راندم گفتند پر چانه است !

آنگاه كه ساكت شدم گفتند عاشق است !

و اکنون که عاشقم می گویند گناه است !!!

+ نوشته شده در  85/07/16ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 

ز دريا پرسيدن عشق چيست، گفت:خشكيدن........از گل پرسيدن عشق چيست، گفت:پرپر شدن........ از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن............. از آسمون پرسدين عشق چيست، گفت: باريدن..........از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايي از درونش گفت:جدايي
اگر آدمي زندگي را دوست داشت در اغاز تولد نمي گريست
لحظات را طي كرديم تا به خوشبختي رسيديم،اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي همان لحظات بود
هر چيز دنيا شنيدنش بزرگتر از رسيدن به آن است و هر چيز از آخرت ديدن و رسيدن به آن بزرگتر از شنديدن آن است
جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل،و عشق محكوم بود به تبعيد به دورتريندنقطه مغز يعني فراموشي،قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق ،آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي شنيدن صدايش را داشتي،اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند،تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:ديدي قلب همه از عشق بي زارند،ولي متحيرم با وجودي كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني!؟قلب ناليد و گفت:من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم ..

+ نوشته شده در  85/03/13ساعت 4:58 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 
تو هم با من نبودي ، يار !

                                                                      مثل من با من

                                                                   و حتي مثل تن با من

تو هم با من نبودي ،

                             آن كه مي پنداشتم

                                                                    بايد هوا باشد !

ويا حتي

                         گمان مي كردم اين تو ،

                                                         بايد از خيل خبرچينان جدا باشد.

تو هم با من نبودي !

تو هم از ما نبودي !

آن كه ذات درد را !

                                                     بايد صدا باشد !

و يا با من ،

                   چنان همسفره ي شب ،

                                                 بايد از جنس من و عشق و خدا باشد .

تو هم مؤمن نبودي ،

                                                بر گليم ما

وحتي ،

                                               در حريم ما

ساده دل بودم

                                             كه مي پنداشتم ،

دستان نا اهل تو بايد

                                           مثل هر عاشق رها باشد

تو هم از ما نبودي !

تو هم با ما نبودي يار !

                                اي آوار !

                                              اي سيل مصيبت بار !                                     

+ نوشته شده در  85/02/02ساعت 6:22 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 

شنبه روز بدي بود       روز بي حوصلگي         روز خوبي كه مي شد

 

                                                              غزلي تازه بگي

 

ظهر يكشنبه من         جدول نيمه تموم          همه خونهاش سياه

 

                                                       روي خونه جغد شوم

 

صفحه ي كهنه ي يادداشت هاي من گفت دوشنبه روز ميلاد منه

 

اما شعر تو ميگه كه چشم من تو نخ ابر كه بارون بزنه

 

غروب سه شنبه خاكستري بود              همه انگار نوك كوه رفته بودند

 

به خودم هي زدم از اينجا برو               اما موش خورده شناسنامه ي من

 

عصر چهارشنبه ي من      عصر خوشبختي ما                 فصل گنديدن من

 

                                                                  فصل جون سختي ما

 

روز پنج شنبه اومد        مثل سقاهك پير           رو نوكش يه چيكه آب

 

                                                             گفت به من بگير، بگير

 

جمعه حرف تازه اي برام نداشت         هر چي بود پيشتر از اينها گفته بود

+ نوشته شده در  85/01/25ساعت 2:20 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 
یک نفر می آد که من منتظر دیدنشم

یک نفر می آد که من تشنه ی بوییدنشم

خالی ی سفرمون و پر از شقایق می کنه

واسه موج های سیاه دست ها رو قایق می کنه

 

                                   مث یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

                                   تن اون شعرهای عاشقانه گفتن بلده

همیشه غایب من زخم ها م و مرهم میذاره

همیشه غایب من گریه هام و دوست نداره

نکنه یوقت بیاد صداش به دادم نرسه

آینه ها سیاه بشه کور بشه چشم ستاره

 

                                   مث یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

                                   تن اون شعرهای عاشقانه گفتن بلده

زخم این حنجره ی بسته همیشه غایب

کلید صندوق در بسته همیشه غایب

نعره ی اسب سپید قصه ی مادربزرگ

بهترین شعرهای سربسته همیشه غایب

 

                                    مث یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

                                    تن اون شعرهای عاشقانه گفتن بلده

شاید این همیشه غایب تو باشی

تو اگه اومدنی نیستی بگو

مارو خواستنی نیستی بگو

+ نوشته شده در  85/01/17ساعت 6:5 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 
توی قاب خیس این پنجره ها

عکسی از جمعه غمگین می بینم

چه سیاهه به تنش رخت عزا

تو چشاش ابرای سنگین می بینم

                                                       داره از ابر سیاه خون می چکه

                                                      جمعه ها خون جای بارون می چکه

نفسم در نمی آد

جمعه ها سر نمی آد

کاش می بستم چشامو

ای ازم بر نمی آد

                                                      داره از ابر سیاه خون می چکه

                                                     جمعه ها خون جای بارون می چکه

عصر جمعه به هزار سال می رسه

جمعه ها غم دیگه بیداد می کنه

آدم از دست خودش خسته می شه

با لبای بسته فریاد می کنه

                                                       داره از ابر سیاه خون می چکه

                                                     جمعه ها خون جای بارون می چکه

جمعه وقت رفتنه

موسم دل کندنه

خنجر از پشت می زنه

اون که همراه منه

                                                   داره از ابر سیاه خون می چکه

                                                  جمعه ها خون جای بارون می چکه      

 

+ نوشته شده در  84/12/12ساعت 4:10 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 
روی یک طاقچه سنگی   میون دو قاب رنگی

                                                          بودن من وتو با هم داره تصویر قشنگی

عکس تو تو قاب خاتم در حصار خالی از غم

                                                         حتی در مرگ تن من نمی گیره رنگ ماتم

عکس من بر عکس تو عاشق ترینه چون هنوزم عاشق تو نازنینه

الهی هر کی من و بی تو ببینه مثل من به خاک دل تنگی بشینه

تو در اوج بی خیالی فارغ از رنج و ملالی

                                                    نمیدونی قلب عاشق داره با تو شور و حالی

نمیده ناز نگاهت به من خسته مجالی

                                                  تا بشینم در کنارت حتی در یک قاب خالی

عکس من بر عکس تو عاشق ترینه چون هنوزم عاشق تو نازنینه

الهی هر کی من و بی تو ببینه مثل من به خاک دل تنگی بشینه

قلب من عاشق ترینه قلب من عاشق ترینه فرق من با تو همینه

+ نوشته شده در  84/08/14ساعت 5:55 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 

میان جمعم من ولی دلم تنها                         لبم چو گل خندان دودیده ام دریا

لب از برون خندد دل از درون گرید                     زبرق چشمانم نشانه غم پیدا

                     تو شاهدی ای غم

چگونه می خندد گلی که پژمرده                           دل من است آن گل که از جفا مرده

ز من که میپرسی که از چه می نالم                    همیشه می گرید دلی که افسرده

                   تو شاهدی ای غم

+ نوشته شده در  84/07/23ساعت 5:45 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 

بردی از یادم  دادی بر بادم با یادت شادم

                                                      دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند ای گلبرگ اشک خونینم بخند

                                                    سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز

چه شده آن همه پیمان  که از آن لب خندان

بشیندم و هرگز خبری نشد از آن

کی آیی به برم

                    ای شمع سحرم  

                                           در بزمم نفسی   

                                                                         بنشین تاج سرم تا از جان گذرم

پا به سرم نه جان به تنم ده چون به سر آمد عمر بی ثمرم

نشسته بر دل غبارغم  زان که من در دیار غم گشته از غم گسار من

امید اهل وفا تویی رفته راه خطا تویی آفت جان ما تویی

بردی از یادم  دادی بر بادم با یادت شادم

دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم

+ نوشته شده در  84/07/22ساعت 3:34 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 

  

خونه خالی 

           خونه غمگین 

                       خونه سوت و کوره بی تو

رنگ خوشبختی عزیزم

 دیگه از من دوره بی تو

مه گرفته کوچه هارو

                  اما سایه ی تو پیداست

میشنوم صدای شب رو

                  میگه اون که رفته اینجاست

تو با شب رفتی با شب میاید دیار غربت

                     توی قلب من میمونی پر غرور پر نجابت

حالا دست من تنها شعر دستها تو میخونه

حس خوبه با تو بودن تو رگهای من میمونه

+ نوشته شده در  84/07/22ساعت 3:29 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 

یاد تو هرجا که باشم با منه ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم هر جا که پا میزارم تورواونجا میبینم یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود قصه غربت تو قد صدتا غصه بود یاد تو هرجا که هستم با منه داره عمر من وآتیش میزنه تو برام خورشید بودی توی اون دنیای سرد گونه های خیسم و دستای تو پاک میکرد حالا اون دستا کجاست اون دوتا دستای خوب چرا بی صدا شده لب قصه های خوب من که باور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق آسمون و پشت یک پنجره مرد آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده یاد تو هرجا که هستم با منه داره عمر من وآتیش میزنه

+ نوشته شده در  84/07/21ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط غمنامه | 

 اونی که میخواستی تو غبارا گم شد مرغی شد و پشت حصارا گم شد اسم تورو رو بال مرغا نوشت رو کنده سبز درختا نوشت یه روز که بارون میومد بهش گفت یه روز دیگه رو موج دریا نوشت دریا با موجاش اون و از خودش روند مرغ هوا گم شد و اونو گریوند اونی که میخواستی تو غبارا گم شد مرغی شد و پشت حصارا گم شد باد اومد و تو جنگلا قدم زد اسم تورو ازهمه جا قلم زد ببین جدایی چه به روزش آورد چه سرنوشتی که براش رقم زد

+ نوشته شده در  84/07/21ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط غمنامه | 

چرا تا عشق هست همه ميرن طرف کينه و نفرت! بی عشق مباش تا مرده نباشی٬در عشق بمير تا زنده بمانی سعی کن هميشه خونه عشقت خالی از عشق کسی باشه سعی کن عظمت عشق را هيچ وقت درک نکنی٬چون عشق به قدری بزرگ و ویران کننده هست که هر کسی جنبه و قدرت کشش عشق را ندارد.امــا!!اگر روزی عاشق شدی فقط برای یک نفر بشو!

فقط برای اون گریه کن٬بخندو...سعی کن اگه به کسی میگی دوستت دارم٬هیچوقت زیر حرفت نرنی!و برای عشقت بجنگی!!سعی کن يه عشق پاک آسمانی و مقدس داشته باشی هيچ موجودی تنها نيست چون خدا هميشه با اوست وخدا آفريده هاشو دوست داره با اشکهایم ذکر وصال را میشمارم بدرستی که آموزگار بی وفایی هستی

+ نوشته شده در  84/07/20ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط غمنامه | 
مشكل دريا نيست. مشكل ماييم كه بدون توجه و آمادگي به دريا ميريم. تو كه در كنار دريايي بگو. از دريا آرامتر وجود داره ؟؟؟؟ از دريا خشمناكتر وجود داره ؟؟؟؟ از دريا ...... اما هميشه مردم براي رسيدن به اون و داخلش شدن ، مشتاقن !!!.عشق همون درياي ماست.همه ازش لذت ميبرن اما اوني تو دريا آسيب نميبينه كه به اندازه خودش جلو ميره. يه آدم ناشي بايد لب دريا دراز بكشه و لب دريا ، آب بازي كنه!!! جلوتر رفتن اون ، مرگ و نابودي اونه!!!!! بخدا عشق بد نيست،، بدي از ناشي بودن خودمونه. حالا اشكاتو پاك كن و امشب وقتي خواستي بخوابي ، با خودت تصميم بگير كه قبل از رسيدن به اين دريا ، شناگر ماهري بشي.
+ نوشته شده در  84/07/20ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط غمنامه | 
 

چشم من بیا من و یاری بکن گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد کاری از ما نمیاد زاری بکن

اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد دل من تا قیامت گریه می خواد

هر چی دریا رو زمین داره خدا با تموم ابرهای آسمونا

کاشکی میداد همه رو به چشم من تا چشام به حال من گریه کنن

اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد دل من تا قیامت گریه می خواد

قصه گذشته های خوب من خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن

حالا باید سر رو زانوم بزارم تا قیامت اشک حسرت ببارم

دل هیچکی مثل من غم نداره مثل من غربت و ماتم نداره

حالا که گریه دوای دردمه چرا چشمم اشک شو کم میاره

خورشید روشن ما رو دزدیدن زیر اون ابرای سنگین کشیدن

همه جا رنگ سیاه ماتمه فرصت موندنمون خیلی کمه

اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد دل من تا قیامت گریه می خواد

سرنوشت چشاش کوره نمیبینه زخم خنجرش میمونه تو سینه

لب بسته سینه ی غرق به خون قصه ی موندن آدم همینه

اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد دل من تا قیامت گریه می خواد


 

+ نوشته شده در  84/07/19ساعت 7:6 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 
 فایده نداره
دیگه عاشق شدن ،ناز کشیدن فایده نداره...نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره...نداره
چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل؟
دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره...
وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودت و نگهدار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون میرسی خودت و نگهدار
ای دل دیگه بال و پر نداری   داری پیر میشی و خبر نداری
ای دل دیگه دلبر نداری    داری فرسوده میشی و خبر نداری
دیگه عاشق شدن ،ناز کشیدن فایده نداره ... نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره ... نداره
+ نوشته شده در  84/07/19ساعت 6:52 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 

در روزگاری که دل امین جای ساکنان خاک ،
                                                            سخت فسرده است!
و خورشید نای تابیدن ندارد!
خسته و تنها در میان این همه انسان اسیر شده ام!
و مونسی، جز دل پر درد و غمم!
که تکانهای آخرش ، را به سختی به خود میدهد ندارم !
در این دریای متلاطم زندگی ...
      دریغ از دستی که برای کمک به سوی من دراز شود!
جز طلب....                    
                  لحظه ها مانند روزهای آخر سال شده اند؟!؟!
کم جان و نیمه مرگ ...                              در این میان...
نوایی ضعیف به گوش می رسد
+ نوشته شده در  84/07/19ساعت 6:48 قبل از ظهر  توسط غمنامه | 

                با کدامین گناه تنها شدم ...
    بی او هر شب می نشینم در کنار خویشتن .
اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن .
لحظه هایم بویی از پاییز غربت می دهد.
          دوست دارم زندگی را در حصار خویشتن...
سخت دلتنگم از این پس کوچه های زندگی ، می گذارم!
                     غم بماند یادگار از روزگار خویشتن...
بی او هم من در کنج اتاق خانه خلوت می کنم .
                                اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن...
 
+ نوشته شده در  84/07/19ساعت 6:38 قبل از ظهر  توسط غمنامه |