غم سرا

هجرت تو هر چی بود معراج تو بود ..... اما من اسیر مرداب زمینم

دلم تنگ شده برايت...ميفهمى؟
صدايت راميخواهم...
آن مهربانيت...
خنده هايت...
آرزوبه دل ماندم...
براى شنيدن زمزمه هايت درگوشم...
دلم تورا ميخواهد
تويى که فکرميکردم مال منى...
نميدانم چرا دل نميکنم ازتو...
چگونه بى من زنده اى؟
مگرمن نفسه تونبودم؟
آخر بى انصاف...
دل خوش کرده بودم به حرف هايت...
زندگى ميکردم به عشقت...
کاش بودنت خواب بود!

نوشته شده در ۹۴/۰۱/۲۹ساعت بدست خودِ غم|

بلاتكلیفم
به اینكه قهري هنوز؟!
دلخوري هنوز؟!
دلتنگم میشوي هنوز؟!
برایت مهمم هنوز؟!

این سوالها را من هر روز در دلم از تو می پرسم...

بلاتكلیفم میان دو كلمه آره یا نه ؟

--------------------------------
مخاطب خاص


نوشته شده در ۹۱/۱۱/۲۶ساعت بدست خودِ غم|

عشق تو
شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد
زیبا بود اما شوخی بود...!
حالا تو بی تقصیری
خدای تو هم بی تقصیر است...!
من تاوان اشتباه خود را پس میدهم
تمام این تنهایی تاوان "جدی گرفتن ان شوخی" است!

نوشته شده در ۹۱/۱۱/۲۲ساعت بدست خودِ غم|

زیاد طول نمی کشد تا بفهمی
ورود به هر رابطه ای نمی تواند تنهایی هایت را پر کنن

--------------------------------
مخاطب خاص


نوشته شده در ۹۱/۱۰/۲۷ساعت بدست خودِ غم|

قهر کرده ام

با خودم

با دنیا

با این زندگی که انگار لعنتی شده

با خدا...

منتظر بهانه ام

فقط صدایم کن

وقتی که حواسم نیست...

به شنیدن نامم از زبان تو محتاجم

به گرمی چشمهایت که بریزد روی سردی تنم

به تو...

بودنت را کم آورده ام ز نـ د گـ يـ م...

نوشته شده در ۹۱/۰۹/۰۳ساعت بدست خودِ غم|

بـایــــد کـسـی را پـیـدا کـنـم
کـه دوسـتـم داشـتـه بـاشـــــد
آنـقـدر کـه یـکــــی از ایـن شـب هـای لـعـــنـتـــــــی
آغـوشـــش را بـرای مـن و یـک دنـیـا خـسـتــــگـی ام بـگـشــــایـد
هـیـــــچ نـگـویـد .
هـیـــــچ نـپـرسـد .
فـقـــــط مـرا در آغـوش بـگـیـرد
بـعـد هـمـانـجـا بـمـیــرم
تـا نـبـیـنـم روزهـای آیـنــده را
روزهـایـی کـه دروغ مـی گـویـد
روزهـایـی کـه دیـگـر دوسـتـم نـدارد
روزهـایـی کـه دیـگـر مـــرا در آغـوش نـمـی ـگـیـرد
روزهـایـی کـه عـاشـق دیـگـری مـی ـشـود

نوشته شده در ۹۱/۰۸/۱۰ساعت بدست خودِ غم|

چیزی در کلامم نیست
جز دوستت دارم هایی
که واژه نیستند
مثل دم در پی بازدم
حیاتم را رقم می زنند…

نوشته شده در ۹۱/۰۷/۲۴ساعت بدست خودِ غم|

خیال بوســـــه ای کـــه اینجــــا،
جــــا گذاشتــــی اش،
بـــر لبــــانــم سنگینــــی می کنـــد…
بـــه خــاک مــی افتــــم در مقابلـــت،
فکــــــر می کنـــی چیـــز دیگــری هم،
بـــــرای باختـــــن دارم هنــــوز ؟!!

نوشته شده در ۹۱/۰۷/۱۵ساعت بدست خودِ غم|

به او بگویید دوستش دارم
به صاحب چشمانی که آرامش قلب من است
به صاحب دستانی که گرمای وجود سرد من است
به صاحب قلبی که برای من است
به او بگویید نگاهش زندگی را به من آموخت
عشق را... محبت را... زیبایی را...


بگویید قلبم همیشه برای اوست!!

نوشته شده در ۹۱/۰۷/۱۲ساعت بدست خودِ غم|

وقتی که هقهق عشق

زجه ی احتیاجه

سرِ جنون سلامت که بهترین علاجه

نوشته شده در ۹۱/۰۷/۰۲ساعت بدست خودِ غم|

ساده ست ستایش گلی.......

چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد.

ساده ست بهره جویی از انسانی ، دوست داشتنش.....

بی احساس عشقی... اورا به خود وا نهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش .

نوشته شده در ۹۱/۰۶/۱۸ساعت بدست خودِ غم|



گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی ‌دانیم.
فقط می‌ رویم تا برسیم ...

بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...

نوشته شده در ۹۱/۰۶/۰۲ساعت بدست خودِ غم|

در من اما، او

                   (چه کند؟)

دهان و لبی میبیند ماهی وار..

                            بی امان در کار

                                             و آوایی نه.

عصمتِ نابکارِ آب و بلور، آیا؟ 

                               (از خویش میپرسم)

نوشته شده در ۹۱/۰۵/۱۳ساعت بدست خودِ غم|

نمیدونم چه حسی داری اینکه یک نفر رو عاشق خودت کنی

و به خودت دلبستش کنی

اونم بدون اینکه حسی بهش داشته باشی و

بعد با اینکه داری وانمود می کنی

که واست سخته بهش بگی خداحافظ........

..............می خوام این حس رو تجربه کنم!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۹۱/۰۵/۰۴ساعت بدست خودِ غم|

در دنیای من حرف اول را عشق می زند .......

                                                 عشق ... عاقلانه ترین تصمیم قلب

در دنیای تو حرف اول را بتی میزند که دیگرانش می پرستند .......

                                                  بتی ... که دیگرانش می پرستیدند


نوشته شده در ۹۱/۰۴/۱۱ساعت بدست خودِ غم|

دژخیم بی رحم تنم به فکر تاراج منه
روح بزرگوار من ، لحظه ی معراج منه
فکر نجات من نباش مرگ منو ترانه کن
هر شعرمو به پیکرم رشته ی بازیانه کن

نوشته شده در ۹۱/۰۲/۲۸ساعت بدست خودِ غم|

تو میروی و انگار آسمان میداند
سکوت شبهای بی ستاره من ترانه میخواند
تو میروی و دلم را غروب میگیرد
تمام اشکهایم تو را بهانه میگیرد
به پای گریه های یک نگاه می نالد
پرنده ای برای چشم های تو میخواند
تو میروی و دلم را سکوت میگیرد
دلم برای نگاه تو هنوز هم میمیرد
دلم به پای خیال تو هنوز هم میسوزد
برای غنچه های غم شکوفه می چیند
تو میروی بدست یاد و زمانه می ماند
زمانه هم چه خوب غم به غم می بافد

نوشته شده در ۹۱/۰۲/۲۴ساعت بدست خودِ غم|


دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم


نوشته شده در ۹۱/۰۲/۱۲ساعت بدست خودِ غم|


خدایا هرچی و هر کی رو که دوست داشتم ازم گرفتی ........

حتی نمیدونم حکمت این گرفتن ها چیه ؟؟؟؟؟

به نظر خودت وقت دادن که بشه تو وجود من حسی هست

که بخوام اونارو دوست داشته باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۹۱/۰۲/۰۱ساعت بدست خودِ غم|

چه زیباست بخاطر تو زیستن ...
و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن !
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... !
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... !
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... !
چه زیباست بخاطر تو زیستن ..

نوشته شده در ۹۱/۰۱/۲۳ساعت بدست خودِ غم|


اینجانشسته یه مرد خسته..گریه از چشماش میریزه

چشماشو دوخته به قاب کسی که عشق ازش لبریزه....


نوشته شده در ۹۰/۱۲/۰۸ساعت بدست خودِ غم|

                 

        امروز که محتاج توام ...

                                        جای تو خالی ست


نوشته شده در ۹۰/۱۲/۰۵ساعت بدست خودِ غم|

............ و عشق بر همه چیز چیره شد

دلهره ، نگرانی ، اضطراب ، استرس ، فاصله ، ترس و ترس و ترس ........



نوشته شده در ۹۰/۱۱/۳۰ساعت بدست خودِ غم|

شرمناک و پر از نیازی گنگ

                                               با نگاهی که رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه کردم و گفتم :

                                             ((باید از عشق ، حاصلی برداشت))


نوشته شده در ۹۰/۱۱/۲۸ساعت بدست خودِ غم|



واین حالِ منِ بی توست...



نوشته شده در ۹۰/۱۱/۱۹ساعت بدست خودِ غم|


سلاخی می گریست ............

                                   به قناری کوچکی دل بسته بود .....


نوشته شده در ۹۰/۱۱/۱۳ساعت بدست خودِ غم|



چه سوزناک ست.......


....... انتظار

نوشته شده در ۹۰/۱۱/۰۵ساعت بدست خودِ غم|

هنوز نبردم . من وقتی بردم که تو مال من باشی .. که واقعی مال من باشی ... که حقیقی مال من باشی .... که بتونم بدون ترس آمدن کسی یک بوسه ی طولانی از لبت بگیرم ..... که جلوی همه دستت تو دست من باشه ، بدون هیچ رسوایی .
 اونموقع ست که من واقعا بردم
نوشته شده در ۹۰/۱۱/۰۲ساعت بدست خودِ غم|

برای گم کردن خویش     رها شدن از کم و بیش

برای در خود گم شدن     جدا از این مردم شدن

بهانه گریه می خوام ، بهانه فریاد زدن

بیا تو باش ای مهربان ، بهانه ی گریه من

از من دیگه هیچی نمونده     یه قصه ام صدبار خونده

امروز هوا، هوای گریه ست     گونه هامو بارون پوشونده

ابر غمم بارون نمی شه     بخون برام از پشت شیشه     درد سکوت درمون نمی شه


نوشته شده در ۹۰/۱۰/۳۰ساعت بدست خودِ غم|


واسه بیگانگی ما هیچ نگاهی آشنا نیست

آدما رنگ و وارنگن اما هیچ کی شکل ما نیست

گرچه تو باغ بلوریم اما جنس شیشه نیستیم

با تنای کاغذیمون توی دست آب شکستیم


نوشته شده در ۹۰/۱۰/۲۰ساعت بدست خودِ غم|


آخرين مطالب