غم سرا
هجرت تو هر چی بود معراج تو بود ..... اما من اسیر مرداب زمینم
این سوالها را من هر روز در دلم از تو می پرسم... بلاتكلیفم میان دو كلمه آره یا نه ؟
قهر کرده ام با خودم با دنیا با این زندگی که انگار لعنتی شده با خدا... منتظر بهانه ام فقط صدایم کن وقتی که حواسم نیست... به شنیدن نامم از زبان تو محتاجم به گرمی چشمهایت که بریزد روی سردی تنم به تو... بودنت را کم آورده ام ز نـ د گـ يـ م...
به او بگویید دوستش
دارم
وقتی که هقهق عشق زجه ی احتیاجه سرِ جنون سلامت که بهترین علاجه
ساده ست ستایش گلی....... چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب
باید داد. ساده ست بهره جویی از انسانی ، دوست داشتنش..... بی احساس عشقی... اورا به خود وا نهادن
و گفتن که دیگر نمیشناسمش .
در من اما، او (چه کند؟) دهان و لبی میبیند ماهی وار.. بی امان در کار و آوایی نه. عصمتِ نابکارِ آب و بلور، آیا؟ (از خویش میپرسم) نمیدونم چه حسی داری اینکه یک نفر رو عاشق خودت کنی و به خودت دلبستش کنی اونم بدون اینکه حسی بهش داشته باشی و بعد با اینکه داری وانمود می کنی که واست سخته بهش بگی خداحافظ........ ..............می خوام این حس رو تجربه کنم!!!!!!!!!!!! در دنیای من حرف اول را عشق می زند ....... عشق ... عاقلانه ترین تصمیم قلب در دنیای تو حرف اول را بتی میزند که دیگرانش می پرستند ....... بتی ... که دیگرانش می پرستیدند
دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم
خدایا هرچی و هر کی رو که دوست داشتم ازم گرفتی ........ حتی نمیدونم حکمت این گرفتن ها چیه ؟؟؟؟؟ به نظر خودت وقت دادن که بشه تو وجود من حسی هست که بخوام اونارو دوست داشته باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینجانشسته یه مرد خسته..گریه از چشماش میریزه چشماشو دوخته به قاب کسی که عشق ازش لبریزه.... ............ و عشق بر همه چیز چیره شد دلهره ، نگرانی ، اضطراب ، استرس ، فاصله ، ترس و ترس و ترس ........ شرمناک و پر از نیازی گنگ با نگاهی که رنگ مستی داشت در دو چشمش نگاه کردم و گفتم : ((باید از عشق ، حاصلی برداشت)) سلاخی می گریست ............ به قناری کوچکی دل بسته بود ..... برای گم کردن خویش رها شدن از کم و بیش برای در خود گم شدن جدا از این مردم شدن بهانه گریه می خوام ، بهانه فریاد زدن بیا تو باش ای مهربان ، بهانه ی گریه من از من دیگه هیچی نمونده یه قصه ام صدبار خونده امروز هوا، هوای گریه ست گونه هامو بارون پوشونده ابر غمم بارون نمی شه بخون برام از پشت شیشه درد سکوت درمون نمی شه واسه بیگانگی ما هیچ نگاهی آشنا نیست آدما رنگ و وارنگن اما هیچ کی شکل ما نیست گرچه تو باغ بلوریم اما جنس شیشه نیستیم با تنای کاغذیمون توی دست آب شکستیم
به اینكه قهري هنوز؟!
دلخوري هنوز؟!
دلتنگم میشوي هنوز؟!
برایت مهمم هنوز؟!
شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد
زیبا بود اما شوخی بود...!
حالا تو بی تقصیری
خدای تو هم بی تقصیر است...!
من تاوان اشتباه خود را پس میدهم
تمام این تنهایی تاوان "جدی گرفتن ان شوخی" است!
کـه دوسـتـم داشـتـه بـاشـــــد
آنـقـدر کـه یـکــــی از ایـن شـب هـای لـعـــنـتـــــــی
آغـوشـــش را بـرای مـن و یـک دنـیـا خـسـتــــگـی ام بـگـشــــایـد
هـیـــــچ نـگـویـد .
فـقـــــط مـرا در آغـوش بـگـیـرد
بـعـد هـمـانـجـا بـمـیــرم
تـا نـبـیـنـم روزهـای آیـنــده را
روزهـایـی کـه دروغ مـی گـویـد
روزهـایـی کـه دیـگـر دوسـتـم نـدارد
روزهـایـی کـه دیـگـر مـــرا در آغـوش نـمـی ـگـیـرد
روزهـایـی کـه عـاشـق دیـگـری مـی ـشـود
جز دوستت دارم هایی
که واژه نیستند
مثل دم در پی بازدم
حیاتم را رقم می زنند…
به صاحب چشمانی که آرامش قلب
من است
به صاحب دستانی که گرمای وجود
سرد من است
به صاحب قلبی که برای من است
به او بگویید نگاهش زندگی را
به من آموخت
عشق را... محبت را... زیبایی
را...
بگویید قلبم همیشه برای اوست!!
گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی دانیم.
فقط می رویم تا برسیم ...
بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...
روح بزرگوار من ، لحظه ی معراج منه
فکر نجات من نباش مرگ منو ترانه کن
هر شعرمو به پیکرم رشته ی بازیانه کن
سکوت شبهای بی ستاره من ترانه میخواند
تو میروی و دلم را غروب میگیرد
تمام اشکهایم تو را بهانه میگیرد
به پای گریه های یک نگاه می نالد
پرنده ای برای چشم های تو میخواند
تو میروی و دلم را سکوت میگیرد
دلم برای نگاه تو هنوز هم میمیرد
دلم به پای خیال تو هنوز هم میسوزد
برای غنچه های غم شکوفه می چیند
تو میروی بدست یاد و زمانه می ماند
زمانه هم چه خوب غم به غم می بافد
و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن !
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... !
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... !
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... !
چه زیباست بخاطر تو زیستن ..
واین حالِ منِ بی توست...
اونموقع ست که من واقعا بردم

